خوشا کسى که معاد را به ياد آورد ، و براى حساب کار کرد ، و به گذران روز قناعت نمود ، و از خدا راضى بود . [نهج البلاغه]
مطالب قبلي - خرد نامه
 RSS |خانه |ارتباط با من| درباره من|پارسي بلاگ
: جستجو
اوقات شرعي

  • بازديد امروز: 1
  • مجموع بازديدها: 1323
    » درباره من
    مطالب قبلي - خرد نامه
    مجتبي دورانديش[16]

    » پيوندهاي روزانه

    » لوگوي وبلاگ


    » لينک دوستان
    جلوه او
    هيات محبان الائمه

    » لوگوي لينک دوستان


    » آرشيو مطالب
    مطالب قبلي [5]

    » وضعيت من در ياهو
    يــــاهـو
    » موسيقي وبلاگ

    » طراح قالب
    »» + منجات شعبانيه

    به مناسبت ماه مبارک شعبان مناسب ديدم که مناجات شعبانيه را جهت دانلود براي شما دوستان بزرگوار در وبلاگ قرار دهم.


     



    التماس دعا



    نوشته هاي ديگران ()

    نويسنده متن فوق: » مجتبي دورانديش ( پنجشنبه 9/6/1385 :: ساعت 10:30 عصر )
    »»
    + يک انتقاد

    امروز سومين روز از اعياد شعبانيه است. در اين سه روز که از بزرگترين اعياد شيعه است من تقريبا اکثر برنامه هاي تلويزيون را مرور مي کردم. واقعا دلم به حال خودمان سوخت.


    در کشوري که مرکزيت تشيع را در جهان دارد، تقريبا هيچ برنامه اي مناسب با شان و منزلت اين ايام پخش نشد.واقعا چرا در کشور ما صدا و سيما اينقدر ضعيف عمل مي کند. آيا همانقدر که ايام عزا بايد سياه پوش و اندوهگين باشيم؛ شيعيان نبايد در اين ايام مبارک شاد باشند؟


    نبايد از معارف گهربار اين بزرگان براي مردم گفته شود؟فقط اگتفا کنيم به چند شاخه گل؟ همين؟


    اميدوارم که همه ما و علي الخصوص صدا و سيماي اين کشور شيعي ارزش اين روزهاي مبارک را بفهميم. 



    نوشته هاي ديگران ()

    نويسنده متن فوق: » مجتبي دورانديش ( چهارشنبه 8/6/1385 :: ساعت 3:38 عصر )
    »»
    + ميلاد امام سجاد (ع) مبارک باد.

    ميلاد امام زين العابدين و سيد الساجدين (عليه السلام) بر تمامي پيروان آن حضرت مبارک باد.


     



    نوشته هاي ديگران ()

    نويسنده متن فوق: » مجتبي دورانديش ( سه‏شنبه 7/6/1385 :: ساعت 10:2 عصر )
    »»
    + اعياد شعبانيه بر شما مبارک باد. تقديم به تمام خوانندگان وبلاگ.

    نوشته هاي ديگران ()

    نويسنده متن فوق: » مجتبي دورانديش ( جمعه 3/6/1385 :: ساعت 2:35 عصر )
    »»
    + شکواي سبز

    سيدمهدي شجاعي


     


    اقراء باسم ربک الذى خلق ، خلق الانسان من علق ، اقراء و ربک الاکرم الذى علم بالقلم ... بخوان


    خدايت زمانى تو را فرمان خواندن داد که سياهى جهالت و يأس بر آسمان قلب انسانيت سايه افکنده بود .


    زمانى تو را دعوت به خواندن کرد که شب ديجور، براى فرار از سياهى خويش به دنبال روزنى مىگشت .


    زمانى که شکواى سبز درختان و گلايه‏هاى زلال آبشار و اشک حسرت ابرهاى غم گرفته از نبودنت و در انتظار آمدنت غمگنانه‏ترين تسبيح را با خدا مى‏گفتند.


    معشوق زمانى تو را فرمان خواندن داد که معصومانه‏ترين فرياد انسان از پاهاى جستجوگر تاول زده‏اش قلب سختترين صخره‏ها را مى‏لرزاند.


    انسان «بلى» گفته‏اند که پا به پاى پيامبران از آدم تا مسيح درس عبوديت خوانده بود فارغ از مرور مکرر کلاسهاى پيشين، معلمى را جستجو مى‏کرد که عميقترين و ظريف‌ترين نيازهاى هميشه‏اش را اغنا کند.


    معبود زمانى تو را دعوت به خواندن کرد که گوش دل تمامى محرومان تاريخ در انتظار شنيدن کلام تو لحظه مى‏شمرد.


    تو زمانى لب به اجابت گشودى که فرشتگان را تاب نگريستن در جهلستان کفر زمين نبود.


    معشوق لحظه‏اى تو را يافت و برگزيد که در جستجوى ظرفى به گنجايش بى نهايت، گل تمامى آدميان را با محک علم لايتناهى خويش آزموده بود.


    و تو که با خواندنت سرنوشت تاريخ را رقم مىزدى و کشتى جاودانه هدايت را بر زلال فطرت انسانهاى هميشه، بادبان مى‏کشيد.


    تو که با خواندنت شکوفه‏هاى اميد را بر شاخه درخت وجود مى‏نشاندى، تو که با خواندنت عشق را جان دوباره مى‏بخشيدى.


    تو که با خواندنت ايثار را توان ايستادن مى‏دادى.


    تو که با خواندنت خورشيد هدايت را از ظلمت «نه توى» جهالت بيرون مى‏کشيدى.


    تو که با خواندنت غبار کهنه از چهره درد آلوده مستضعفين جهان مى‏تکاندى و رمق در پاهايشان مى‏ريختى و غرور در نگاهشان و خنده بر لبانشان، تو که با خواندنت مشيت بالغه‏ى خداوندى را پاسخى عارفانه مى‏گفتى.


    طبيعى بود که تأمل کنى و بلرزى آنچنانکه ضربان قلب تو را فرشتگان آسمان بشنوند.


    طبيعى بود که عرق پيشانى تو را بالهاى تواضع جبرئيل بروبد.


    طبيعى بود که فلق، سرخى آن لحظه چهره تو را به يادگار هميشه بگيرد چرا که تو تنها براى آن زمان و مکان نمى‏خواندى.


    تو خواندى، آنچنان رسا که خون در رگهاى منجمد محرومين تاريخ دواندى.


    تو خواندى، آنچنان شيوا که پشت خميده مستضعفان با جوهر کلام تو استقامت يافت.


    تو خواندى، آنچنان بلند که محکم‌ترين ستونهاى ظلم در دورترين نقطه تاريخ از کلام تو لرزيد.


    و تو آنچنان استوار خواندى که از وراى مظلوميت چهارده قرن اکنون ما کلام تو را از حلقوم فرزندت شنيديم .


    و گوش به زبان و جان به آواى تو سپرديم.


    آنچه ما را از خواب غفلت ديرينه برانگيخت، آنچه گره در مشتهاى ما انداخت و آنها را به هم گره کرد.


    آنچه فرياد مظلوميت ما را به آسمان پاشيد.


    آنچه رمق شکستن پايه‏هاى ظلم را در دستهاى ما انداخت.


    همان کلام تو بود که از حنجره مبارک فرزندت طلوع کرد .



    نوشته هاي ديگران ()

    نويسنده متن فوق: » مجتبي دورانديش ( چهارشنبه 1/6/1385 :: ساعت 11:32 عصر )