سفارش تبلیغ
صبا ویژن
هنگام فتنه چون شتر دو ساله باش نه پشتى تا سوارش شوند و نه پستانى تا شیرش دوشند چنان زى که در تو طمع نبندند . [نهج البلاغه]
شکوای سبز - خرد نامه
 RSS |خانه |ارتباط با من| درباره من|پارسی بلاگ
: جستجو
اوقات شرعی

  • بازدید امروز: 2
  • مجموع بازدیدها: 75198
    » درباره من
    شکوای سبز - خرد نامه
    مجتبی دوراندیش

    » لوگوی وبلاگ


    » لینک دوستان
    جلوه او
    هیات محبان الائمه

    » لوگوی لینک دوستان


    » آرشیو مطالب
    مطالب قبلی
    پاییز 1385
    تابستان 1385

    » وضعیت من در یاهو
    یــــاهـو
    » موسیقی وبلاگ

    » طراح قالب
    »» شکوای سبز

    سیدمهدی شجاعی

     

    اقراء باسم ربک الذى خلق ، خلق الانسان من علق ، اقراء و ربک الاکرم الذى علم بالقلم ... بخوان

    خدایت زمانى تو را فرمان خواندن داد که سیاهى جهالت و یأس بر آسمان قلب انسانیت سایه افکنده بود .

    زمانى تو را دعوت به خواندن کرد که شب دیجور، براى فرار از سیاهى خویش به دنبال روزنى مىگشت .

    زمانى که شکواى سبز درختان و گلایه‏هاى زلال آبشار و اشک حسرت ابرهاى غم گرفته از نبودنت و در انتظار آمدنت غمگنانه‏ترین تسبیح را با خدا مى‏گفتند.

    معشوق زمانى تو را فرمان خواندن داد که معصومانه‏ترین فریاد انسان از پاهاى جستجوگر تاول زده‏اش قلب سختترین صخره‏ها را مى‏لرزاند.

    انسان «بلى» گفته‏اند که پا به پاى پیامبران از آدم تا مسیح درس عبودیت خوانده بود فارغ از مرور مکرر کلاسهاى پیشین، معلمى را جستجو مى‏کرد که عمیقترین و ظریف‌ترین نیازهاى همیشه‏اش را اغنا کند.

    معبود زمانى تو را دعوت به خواندن کرد که گوش دل تمامى محرومان تاریخ در انتظار شنیدن کلام تو لحظه مى‏شمرد.

    تو زمانى لب به اجابت گشودى که فرشتگان را تاب نگریستن در جهلستان کفر زمین نبود.

    معشوق لحظه‏اى تو را یافت و برگزید که در جستجوى ظرفى به گنجایش بى نهایت، گل تمامى آدمیان را با محک علم لایتناهى خویش آزموده بود.

    و تو که با خواندنت سرنوشت تاریخ را رقم مىزدى و کشتى جاودانه هدایت را بر زلال فطرت انسانهاى همیشه، بادبان مى‏کشید.

    تو که با خواندنت شکوفه‏هاى امید را بر شاخه درخت وجود مى‏نشاندى، تو که با خواندنت عشق را جان دوباره مى‏بخشیدى.

    تو که با خواندنت ایثار را توان ایستادن مى‏دادى.

    تو که با خواندنت خورشید هدایت را از ظلمت «نه توى» جهالت بیرون مى‏کشیدى.

    تو که با خواندنت غبار کهنه از چهره درد آلوده مستضعفین جهان مى‏تکاندى و رمق در پاهایشان مى‏ریختى و غرور در نگاهشان و خنده بر لبانشان، تو که با خواندنت مشیت بالغه‏ى خداوندى را پاسخى عارفانه مى‏گفتى.

    طبیعى بود که تأمل کنى و بلرزى آنچنانکه ضربان قلب تو را فرشتگان آسمان بشنوند.

    طبیعى بود که عرق پیشانى تو را بالهاى تواضع جبرئیل بروبد.

    طبیعى بود که فلق، سرخى آن لحظه چهره تو را به یادگار همیشه بگیرد چرا که تو تنها براى آن زمان و مکان نمى‏خواندى.

    تو خواندى، آنچنان رسا که خون در رگهاى منجمد محرومین تاریخ دواندى.

    تو خواندى، آنچنان شیوا که پشت خمیده مستضعفان با جوهر کلام تو استقامت یافت.

    تو خواندى، آنچنان بلند که محکم‌ترین ستونهاى ظلم در دورترین نقطه تاریخ از کلام تو لرزید.

    و تو آنچنان استوار خواندى که از وراى مظلومیت چهارده قرن اکنون ما کلام تو را از حلقوم فرزندت شنیدیم .

    و گوش به زبان و جان به آواى تو سپردیم.

    آنچه ما را از خواب غفلت دیرینه برانگیخت، آنچه گره در مشتهاى ما انداخت و آنها را به هم گره کرد.

    آنچه فریاد مظلومیت ما را به آسمان پاشید.

    آنچه رمق شکستن پایه‏هاى ظلم را در دستهاى ما انداخت.

    همان کلام تو بود که از حنجره مبارک فرزندت طلوع کرد .



    نوشته های دیگران ()

    نویسنده متن فوق: » مجتبی دوراندیش ( چهارشنبه 85/6/1 :: ساعت 11:32 عصر )